ماجراهاي آرتا كوچولو!!!!!!
سلام
چه دير اومدم!!! اين مدت درگير بودم حسابي....نمي دونم چرا همه ش وقت كم ميارم.به هيچ كاري
نمي رسم...
يك ماه و چند روز پيش پسرم گل نازم مريض شد....راستش اين مدت نمي نوشتم چون دلم نمي خواست لحظات سخت بيماريت دوباره برام زنده بشه...
آرتا جونم اون روز (پنجشنبه بود) از مهموني خونه خاله كه اومديم يه دفعه شروع كرد به نق زدن و به من اويزون شدن...منم نمي دونستم چش بود ...ازم آب خواست دادم بهش و يه دفعه بالا آورد....بميرم برات گلم
بعدش خوابيد و يه نيم ساعت بعد دوباره استفراغ كرد اينبار تو خواب....ديگه طاقت نياورديم و برديمش دكتر....يه مقدار دوا درمون و يه آمپول...استفراغت بند اومد پسرم اما عوضش تب اومد سراغت ...فرداش اسهال هم اضافه شد...اه
بيحال بودي و دل من و بابا از ديدنت اتيش مي گرفت ...آرتاي شيطون ما كه نميتونه يه لحظه بشينه
همه ش دراز ميكشد و نق ميزد ....تا فردا صبح اين قضيه ادامه داشت و مجبور شديم شنبه صبح ببريمت
بيمارستان و بستريت كنيم ...بدجوري اسهال بودي.بدجوري ...
اون سه روز بيمارستان با هر ناله ت ناله كردم با هر گريه ت گريه....
چقد برام سخت بود ديدنت با سرمي كه بهت وصل بود ... همه ش مي گفتي سرم و بردار بريم تو سالن
.
.
.
.اما خدا رو صد هزار مرتبه شكر حالت خوب شد و مرخص شدي و اومديم خونه پسر نازم...
اومدي و دوباره شدي هم شيطون بلاي خودمون...من قربون شيطونيات برم ...
ديگه هيچ وقت مريض نشو گلم كه ماماني طاقت ديدن مريضيتو نداره


ماجراهاي آرتا كوچولو!!!!!!
